تبليغاتX
یه کف دست























یه کف دست

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی تو را با لهجه ی گلهای نیلوفر صدا کردم...

یکم اولش سخت بود...

شاید از بی تجربگی بود،

نمی دونم شاید زیادی لی لی به لالام گذاشته بودن که فکر می کردم هر چیزی باید طبق گفته من باشه!؟

ولی...

خدا رو شکر الان حالم خوبه...

یعنی یه جورایی دارم خوب زندگی کردن رو...لذت بردن از زندگی رو یاد می گیرم.

خدا جونم خیلی دوست دارم.



نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت 21:35 توسط آدم راستکی|







• ویژگیهای شخصیتی گروه خونی B :

افراد گروه B در برابر برخورد با حوادث می توانند بلافاصله تغییر وضع داده و خود را با شرایط زمان و مکان هم آهنگ کنند. این سخن به آن معنا نیست که در فکر خود پابرجا نیستند بلکه منظور آن است که می توانند با هر تغییری هماهنگ شده و خود را از برخورد با مشکلات در امان نگه دارند. افراد گروه B قادرند در مقابل بسیاری از بیماری های شایع مقاومت و پایداری کنند. حتی اگر بیماری های قلبی و سرطانی هم بگیرند باز هم عمر بیشتری می توانند داشته باشند. این افراد در مقابل بیماری ها مقاومت بیشتری نشان می دهند و کمتر از سایر گروه ها بیمار می شوند. کارهای روزمره را با نهایت دقت و نظم انجام می دهند. بهره وری از ورزش و خوردن غذای فراوان برایشان مفید است. شرایط زندگی برای این افراد راحت تر است. کمتر دچار برخوردهای ناراحت کننده می شوند. به خوبی می توانند نظرات دیگران را درک کنند. 30 تا 40 درصد از میلیونرها دارای گروه خونی B هستند. بسیاری از مدیران و اشخاص سطح بالا در جهان گروه خونی B دارند. افراد این گروه دارای تعادل چشمگیر و هماهنگی اعمال بدن هستند. انرژی های مختلفی که در بدن آنها وجود دارد موافق و موازی هم می باشند و به همین جهت این افراد کمتر دچار بیماری می شوند. خواص گروه خونی B داشتن زندگی منظم و آرام است.


نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 13:8 توسط آدم راستکی|

دلم در دیدن رویت 

همیشه می کند فریاد

به یاد اولین دیدار

که مهرت در دلم افتاد....


نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 22:47 توسط آدم راستکی|

"ممنون که امروز عشقم بودی...

تو برام خاطره ی عاشقانه اییییییییی...."







پ.ن: مهم اینه که خودمون می دونیم این چیه.....

نوشته شده در چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت 23:5 توسط آدم راستکی|

روزمرگی ...

روز+ مرگ+ی....

شنبه و یکشنبه و دوشنبه و....

خلاصه اول و آخر هفته شبیه همن، انقدر که اگه تقویم رو چک نکنم نمی دونم تو چه روزی ام...

تنها نیومدن مریم که یادم میاره امروز شنبه ست.... 

صبح های شنبه لازم نیس دور و برو نگاه کنم ...

یا پیش خودم خیال کنم که شاید مریم رو تو ایستگاه می بینم و مسیر رو تنها نیستم...

همه عجله دارن...بی قرارن... نگرانن ازینکه به موقع نرسن...

و من به این آرامش همیشگیم عادت دارم...چون می دونم به موقع به کارام می رسم...

حتی برای رد شدن از خیابون...

هر روز یه قسمتی از مسیر رو تو توهم سیر می کنم و این صدای راننده های تاکسیه که یادم میندازه کجام!!!

فقط نگاه می کنم به آدم هایی که باهم صحبت می کنن و هیچی نمی شنوم ...

بعضی روزها دلم میخواد تو همین مسیر ...تو همین آرامش اول روز... کسی رو ببینم

کسی که دلم تنگشه...از دیشب...

روی صندلی همیشگی می شینم و توی مسیر گرم خوندن تابلوهای تبلیغاتی می شم...

ایستگاه مسجد کبود...پیاده روی های هر روز صبح و شروع یک روز کاری دیگه...


نوشته شده در جمعه بیستم آبان 1390ساعت 21:24 توسط آدم راستکی|

مدتیه دل و دماغ نوشتن ندارم....یه جورایی دیگه بلد نیستم....هیچی ندارم برا نوشتن...

خستم....

دلتنگم....

دلگیرم...

گیج و مبهوت دارم دور محیط دایره وار می چرخم....می چرخم...می چرخم...

توی جمع دوستانه می گم و می خندم ... ولی انگار این من نیستم !!! 

زندگیم رو کارم پر کرده....طراحی...طراحی ...طراحی... 

من دیگه بهار گذشته نیستم...

سرما وجودم رو گرفته...شدم مثل یه رباط...!!!؟

همه دلخوشی هامو بوسیدم و گذاشتم کنار...الا یکی.........؟؟؟!!

الا یکی...

          الا یکی.....

                           .....

پ.ن: نوشتم تا نوشتن یادم بیاد....

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت 22:58 توسط آدم راستکی|

نوشته شده در سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 22:54 توسط آدم راستکی|

نوازشم کن

من واقعی‌‌ترین بانو یِ افسانه‌های تو ام

فرقی‌ نمی‌‌کند کجا
... ...
آغوش تو

هر جا که باز شود

با شکوه‌ترین قصرِ دنیا ‌ست

قصری که تنها آقا یش تو یی ‌

اثر نیکی‌ فیروزکوهی
نوشته شده در جمعه سیزدهم آبان 1390ساعت 20:37 توسط آدم راستکی|

نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 22:32 توسط آدم راستکی|



دلم تنگـ می شـود گاهـی !
برای ِ ...
یك « دوستت دارم » ِ سـاده !
دو « فنجـان قهــوه ی داغ »
سه « روز » تعـطیلی در زمسـتان !
چـهار « خنـده ی بلنــد »
و پنــج « انگشـت » ِ دوست داشتـنی

نوشته شده در یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 17:16 توسط آدم راستکی|

پاییزه ولی چرا بارون نمیاد؟ :(


نوشته شده در شنبه دوم مهر 1390ساعت 0:45 توسط آدم راستکی|



در تصاویرحکاکی شده بر سنگهای تخت جمشید هیچکس عصبانی نیست

هیچکس سوار بر اسب نیست

هیچکس را در حال تعظیم نمی بینید

در بین این صدها پیکر تراشیده شده حتی یک تصویر برهنه وجود ندارد.

“این ادب اصیل مان است:نجابت - قدرت- احترام- مهربانی- خوشرویی

برای همه ایرانیان  تا یادمان 

نرود که هستیم

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 22:35 توسط آدم راستکی|

دلم بارون می خواد خداااااااااااااااااااااا


نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390ساعت 23:8 توسط آدم راستکی|

 دلم انار میخواهد و بوی نم باران

 بوی برگهای خیس از عشق آسمان

 و مهر باد

 دلم امید میخواهد

و قهقهه مستانه دخترکی شاد و ژولیده

با دستهای خودکاری و یونیفرم خاکی شده و سرمه ای مدرسه




پ.ن: می خوام اینجا با تو باشم...زیر بارونا دوباره...ولی افسوس نه تو هستی

                                                                      ...نه دیگه بارون می باره.....


نوشته شده در دوشنبه چهاردهم شهریور 1390ساعت 19:50 توسط آدم راستکی|



اگه دیدین یه روزی
یه پیرمرد غوزی
یه عاشق پشیمون
خسته و پیر و داغون
با چشم تر هاج و واج
نگاه می کرد به امواج 
                     بهش بگین کاکل زری دیر اومدی مرد پری..........
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم شهریور 1390ساعت 19:28 توسط آدم راستکی|

نوشته شده در پنجشنبه دهم شهریور 1390ساعت 0:1 توسط آدم راستکی|




پ.ن: ممنون از نم بارون بهار عزیز به خاطر عیدی قشنگشون.
نوشته شده در سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 22:12 توسط آدم راستکی|

نوشته شده در یکشنبه ششم شهریور 1390ساعت 0:1 توسط آدم راستکی|

هر اتفاق زندگی

 مثله یکی از این بادکنکای رنگیه

 ممکنه توی زندگیت

 بادکنکای بدرنگی که دوسشون نداری هم زیاد داشته باشی

 اما بادکنک برا ترکوندنه دیگه! ;)

 همه ی اون بدرنگارو بترکون

 و بعد

 خوشرنگا و خوشگلاشو به هم ببندو

 تو خیالت باهاشون برو به آسمون

مثله همه ی کارتونای بچه گیمون ...:)



حالا بیا بگردیم

 دنبال رنگای قشنگ زندگی!

 مثلا به نظر من

 پیدا کردنه یه دوست خوب ، قرمزه

 یا کنار خانواده بودن ، سبز

 یا دیدن لبخند ناز یه کودک ، سفید

یا....

اصلا

 بیا هیچ کدومو نترکونیم

 بدرنگترین هم که باشن

 میون این همه بادکنک خوشرنگ گم می شن!

 عوضش شاید با وجودشون،

بالاتر رفتنمون تو آسمون راحت تر بشه!:)

 همیشه قشنگی ها

خیلی بیشتر از زشتی هان

چشمای زیباتو عادت بده، به زیبا دیدن....:)

نوشته شده در سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت 22:35 توسط آدم راستکی|

خدايا اين بند دل آدم کجاس که گاهي...

  با يه اسم ؛

      يه لبخند ؛

            يا حتي يه لايک !

                        پاره ميشه؟




نوشته شده در دوشنبه سی و یکم مرداد 1390ساعت 23:11 توسط آدم راستکی|

سبحانک یا لااله الا انت...الغوث الغوث ...خلصنا من النار یا رب....


نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مرداد 1390ساعت 18:52 توسط آدم راستکی|

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت 22:35 توسط آدم راستکی|

خدایا تو شاهد باش........
نوشته شده در پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت 19:20 توسط آدم راستکی|

حس می کنم تو رو 

تو هر شب خودم

من عاشق همین احساس تو شدم

حست جهانمو

وارونه می کنه

آرامشت منو دیوونه می کنه..................



نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مرداد 1390ساعت 15:52 توسط آدم راستکی|

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت 22:34 توسط آدم راستکی|

نوشته شده در یکشنبه نهم مرداد 1390ساعت 23:8 توسط آدم راستکی|


نماز و روزه هاتون قبول حق...من رو هم دعا کنین...
نوشته شده در یکشنبه نهم مرداد 1390ساعت 19:47 توسط آدم راستکی|


در انجیل آمده است:

" او در جایگاه پالاینده و خالص کننده ی نقره خواهد نشست"
می دونی یعنی چی؟!
وقتی قطعه‌ای از نقره را روی آتش قرار می دهی باید بگذاری کاملاً داغ بشود. برای پالایش نقره لازم است آن را در وسط شعله، جایی که داغتر از همه جاست نگه داشت تا همه ی ناخالصی‌های آن سوخته و از بین برود.
در تمام این مدت نقره کار باید جلوی آتش بنشیند، نه تنها باید آنجا بنشیند و قطعه نقره را نگهدارد بلکه باید چشمانش را نیز تمام مدت به آن بدوزد. اگر در تمام آن مدت، لحظه‌ای نقره را رها کند، خراب خواهد شد.
می دانی از کجا می فهمد نقره کاملاً خالص شده ؟!
هر وقت تصویر خودش را در آن ببیند.
اگر امروز داغی آتش را احساس می‌کنی، به یاد داشته باش که خداوند چشم به تو دوخته و همچنان به تو خواهد نگریست تا تصویر خود را در تو ببیند.
شايد همین حالا کسی محتاج این است تا بداند که خدا در حال نگریستن به اوست و او در حال گذراندن هر شرایطی که باشد، در نهایت فردی بهتر خواهد بود. «زندگی چون یک سکه است. تو می‌توانی آن را هر طور که بخواهی خرج کنی، اما فقط یک بار!!. »
نوشته شده در یکشنبه دوم مرداد 1390ساعت 22:20 توسط آدم راستکی|


روزی ما دوباره كبوترهايمان را پيدا خواهيم كرد
و مهربانی دست زيبايی را خواهد گرفت

روزی كه كمترين سرود
بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان
برادری ست
روزی كه ديگر درهای خانه شان را نمی بندند
قفل افسانه ايست
و قلب
برای زندگی بس است

روزی كه معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردی
روزی كه آهنگ هر حرف ، زندگی ست
نوشته شده در شنبه یکم مرداد 1390ساعت 22:46 توسط آدم راستکی|

خدایا حال و روزم و می بینی و باز صبر می کنی؟!!!

می دونی که من طاقت ندارم...صبرم کمه...

نمی کشم...

                             نمی شه.......................



پ.ن: دلم برای کسی تنگ است که گمان میکردم :


می آید ..... می ماند .... و به تنهائیم پایان میدهد

 ......                                                                                                                                                                                                                                                           
آمد ..... رفت ...... وبه زندگی ام پایان داد ... !!

نوشته شده در پنجشنبه سی ام تیر 1390ساعت 23:34 توسط آدم راستکی|


آخرين مطالب
» 
» من هم ب مثبتم :)
» 
» 
» همه روزهام...
»  مدتیه.....
» خیلی قشنگه که رو پای خودم وایسادم....خیلی ........
» 
» up date by mobile ...
» 
Design By : Pars Skin